تبليغاتX
یادداشتهای هفت سالگی
   
یادداشتهای هفت سالگی
پسری در حال و هوای خاک بازی
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

امتحاناتم شروع شده وحسابی سرم شلوغ شده ترم جدیدزبان هم شروع شده مامان وبابام می گویندمن از پارسال خیلی بهترشده ام اماهنوزمشکل مرتب کردن اتاقم رانتوانسته ام حل کنم راستش من ازاتاق نامرتبم ناراحت نیستم البته گاهی مامان یابابا برام مرتبش می کننداما خیلی زوددوباره شلوغ می شه راستی من چیکارکنم؟

 
 

پنجشنبه پنجم دی 1387

یاقمر بنی هاشم

مثل باد درصحرادرشتاب بودی تو
سوی نهر میرفتی  فکرآب بودی تو
تشنه بودی ولب راذره ای نکردی تر
ازتوتشنه تر بودندبچه های پیغمبر

این شعربرای افشین علا است
من به خاطرماه محرم این شعرراتقدیم به حضرت ابوالفضل(ع)می کنم۰

 
 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

سلام درسته که خیلی وقته مطلب ننوشتم اماتصمیم گرفتم ازاین به بعدبیشتربه وبلاگم سربزنم دراین مدتی که ننوشتم اتفاقهای زیادی افتاده اماازهمه مهمتربه دنیااومدن برادرم پارسیناست که خیلی منو خوشحال کردراستی حالاکلاس چهارم هستم  ترم ششم زبانم وکلاسهای اسکیت وفوتسال روگذروندم امسال یه معلم خوب داریم که ما روبرای امتحانهای تیزهوشان آماده می کنهامیدوارم بتونم قبول بشم .

 
 

جمعه دوازدهم بهمن 1386

رنگین کمان

بازهم رنگین کمان در مردمک چشمم نشسته
قرمز رنگ خون یک شهید
نارنجی رنگ پرتغال یا نارنگی
زرد رنگ خورشید
سبز رنگ امام علی(ع)
آبی رنگ خدا
نیلی رنگ چشمت
بنفش رنگ بهشت

 
 

سه شنبه نهم بهمن 1386

امسال ماخیلی تعطیلی داشتیم هی برف می آمدوماتعطیل می شدیم وباآرش می رفتیم برف بازی می کردیم یک بارهم یک آدم برفی بزرگ درست کردیم که خیلی خوشگل شدمامانم می گویدبچه هاتعطیلی راازبرف بیشتردوست دارندراستش مامانم درست می گویدامامن برف وتعطیلی راباهم دوست دارم

 
 

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

امسال کلاس سوم هستم معلم خوبی داریم امابعضی وقت هاخیلی جیغ می زندمامانم می گویدحق داردسی تاپسر بچه دیوانه اش می کنندامسال تصمیم گرفته ام تا صبحانه می خورم مامانم برایم خاطره تعریف کندمامانم هرروزبرایم ازخاطره های بچگی اش می گویدومن به جایش دیگ سر صبحانه نهخوردن بازی درنمی آورم.

امسال دوتادوست جدیدبه کلاس ماآمدندولی سه ازدوستان قبلی ام ازکلاس مارفته اندامسال یه جوردیگری به مدرسه نگاه می کنم فکرمی کنم امسال بهتربایددرس بخوانم.

 
 

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386

سلام دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده بودآخرش کامپیوترمان بعدازدوماه درست شدحالاراحت شدم امابیشترکامپوتربازی می کنم تابستان خیلی خوب است چون آدم هرچقدردلش بخواهدبازی می کندازاول تیرماه کلاس فوتبال می رفتم که حالاتمام شده است بابایم می گویدبایدبه کلاس خوشنویسی هم بروم شایدرفتم این روزهاخیلی خوش می گذردچندروزهم ازطرف اداره مامانم رفتیم زیباکناراماهواخیلی گرم بود

 
 

سه شنبه یکم خرداد 1386

من آرزودارم پدرومادرم همیشه سلامت باشندوسایه آنهاروی سرمن باشدخانم یزدانمهرهمیشه خوشحال باشدوقتی بزرگ شدم دکتر بشوم وهمه ادمهاداخل بهشت باشندوشماهم سالم باشید واقاامام زمان ظهورکنند.ومن وقتی بزرگ شدم سه تابچه داشته باشم.

 
 

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

من تنبل نیستم امااین کامپیوترچندوقت خراب بود.خبرتازه این که مابه خانه جدیدی آمده ایم اینجایک هم بازی دارم که اسمش آرش است مهساومتین هم نزدیک خانه مازندگی می کنندخلاصه این که سرکوچه مان هم یک سوپرمارکت هست که من دایم ازآنجاخریدمی کنم جای شماخالی

 
 

سه شنبه چهاردهم فروردین 1386

تعطیلات هم تمام شدعیدخیلی خوب است امسال کلی عیدی گرفتم تازه بابام یک کمی هم به من رانندگی یاددادآخه من عاشق ماشین هستم آن هم باسرعت اماامسال چون همیارپلیس بودم دیگه نمی توانستم به بابام بگویم تندبرودراستی من همیشه ازاین که ماشین کادوبگیرم خیلی خوشم می آیدمامانم می گویدعیدی که آدم توی بزرگی می گیرداصلامزه عیدی های بچگی رانداردنمی دانم چراامافکرمی کنم بزرگترهاازاین بزرگ شدهاندزیادخوشحال نیستندامامن خیلی دلم می خواهدبزرگ شوم .

 
 

Weblog Themes By Pars Theme